| تقديم شد به خواهر خوبم خانم ياسي
يا حق
تنها
در اين برهوت گرفتار شده ام؛
حتي خدا هم
مرا به امان خدا رها کرده.
من طفلي
در اين آشفته بازاري که گم گشته ام
به دنبال دست مادرم که از دستم رها شده ميگردم؛
بي خبر از اينکه
من از هيچ مادري زاده نشده ام.
سرگردانتر از گل قاصدکم
ذره اي غبارم،اسير گردباد.
به دنبال سپيدار سر به فلک کشيده اي ميگردم که هيچگاه کاشته نشده.
آنقدر بدبخت و تنها رها شده ام
که حتي بادي نمي وزد
تا قصهء پريشان حاليم را برايش بگويم.
آه
آه
اي کاش من يک سيگار بودم-
واي که چقدر به اين سيگار خوشبخت حسوديم ميشود.
خستگي هايم آنقدر روي هم تلمبار شده
که ديگر از رمق افتاده ام؛
تا مغز استخوانم خسته شده.
آنقدر تهي دستم
که حتي هيچ هم در دستانم جا ندارد؛
اين بار تهي دستيم
آنقدر سنگين است،
که گرده ام تحمل کشيدنش را ندارد؛
آنقدر تهي دستم-
آنقدر زياد تهي دستم؛
کاش کسي بود
تا اين همه تهي دستي را
با او قسمت مي کردم.
افسوس؛
خدا هم مرا به امان خدا رها کرده
|